جاری ست با غصه هایش ، مردی که هرگز نیاسود
تـن پوشی از خـون و تاول ، پوشـانده عـریانـی اش را
می جوشد از عمق جانش ، خون واژه هایی تب آلود
فـــکـر رهـایـی نـدارد ، راهــی به دنیــای ذهـنـش
کی می توان پرکشیدن ، در حجمی از آتش و دود
سنـگینــی بـار هستـی ، بر شـانه هـایش نشـستـه
این کوه از هم گسسته ، این گونه در خویش فرسوده
یـک بــار حتـی نبـاریـد ، ابـری عــطـشنـاکـی اش را
شاداب و خوش دل بمانید ، ای مردم ریشه در رود !
با بغض تلخـی که دایـم ، از چشـم او مـی تـراود
می سوزد و می سراید ، در بستری تاول اندود :
ای عافیت های مبهم ، در موج ها جا بگیرید !
ای مـوج های خیـالی ! بدرود ، بدرود ، بدرود !
حتی اگر خطا کنید
میان ستارگان خواهید نشست
پر از شادی نمودن ، بهترین خوشبختی هاست.
( کوتاما ـ بودا )
اگر در پیشرفت راز عجیبی باشد باید گفت
آن راز دز فرصت های روزانه و استفاده از آنها نهفته است.
( ماردن )
مرد تیز هوش آن کس است
که امروز از دیروز ستوده تر باشد .
( امام علی ع )
مرگ ، بزرگ و کوچک ، پیر و جوان
قوی و ضعیف را برابر می شمارد .
( شیخ عطار )
هر کهکشان این جهان هم که دارای
میلیون ها خورشید است ، مانند ما نادان است .
( موریس مترلینگ )
گل شدی عطر خوشت را به تنم بخشیدی
هستی ام درنفس سرد خزان جاری بود
از شمــیم نـفست یاسمـنــم بخشیـدی
شط گیسوی تو بر تشنگی ام جاری شد
ناگـهان شــوق بهاری شـدنم بـخشیـدی
واژه هایم همگی یخ زده و بی جان بود
آتشین بودی و جـان سخنم بخشیــدی
چون مسیـح آمـدی و شور حیاتی دیـگر
با دم قدسی خود - بر کفنم بخشیـدی
غــربـت تـلـــخ مــرا تــاب نیـاورد دلــت
در نهان خانه ی قلبت وطنم بخشیدی
بیا دوباره شروعـم کن ، که بـی تو در خــــط پایانـم
مجال مختصری مانده ست ، شتاب کن که نمی مانم
بدون تو همه ی هستی ، برای من قفسی تنگ است
ببین به حسرت آغـوشـم ، بیا به غـربت چشمانـم
تـمام قـامت مـن چشــم و در انتظـار تـو مـی ســوزد
بیــا زلال نــگاهت را ، بـریــز در تب پنــهانــم
تمـام شهــر بـه دنبـالت ، نــگاه ملتـهبـم پــر زد
کـدام سـمت خیـابـانـی ؟ کدام کوچه ؟ نمی دانم
اگر چه من غزلی تلخم که روزگار سرود آن را
تو نیز مطلع آن هستی ، شکوه شعر پریشانم !
کدام مصر عزیزت کرد ؟ که بوی پیرهنت را نیز
نمی دهی به نسیمی تا ، رسد به خلوت کنعانم
به چشمهای غزالینت ، به رنگ و بوی بهارینت
که بی تو عین زمستانم ، که بی تو در خط پایانم
اصلا حس عجيبي دارم ، فكر مي كنم مرده اي متحرك بيش نيستم ... !
بچه ها ميگن عاشق شدي ...!؟ ولي جوابي ندارم بدم .
آخه بعضي ها برداشت بدي از عاشق شدن دارن ، منم ديگه سكوت مي كنم ... !
ولي در اين ميان كسايي هستن كه بهم دلداري مي دن ، به خاطر همين هم هست
كه الان براتون مي نويسم . وگر نه ، نه وبلاگي بود .. ، و نه اميدي ...
آخه من منتظر روزي هستم كه معشوقه ام بياد و حرفاي دلـ خسته ام رو ببينه بعد نظر بده ...
هر چي كه ميخواد برام بنويسه ، منم روي اين سينه هك كنم ...
آه ... ! نمي دونم اين اتفاق كي مي افته ولي هر روز ميام و نظرات دوستان رو مي خونم
اما ... ! اما هنوز مثل اينكه خبري از اين برگ خشكيده نداره ... !
شايد هم اومده ولي ........
مي خوام حرفامو به دست باد بدم ، شايد ناله ي منو به گوشش برسونه ... !
ولي باد هم توان كشيدن اين همه غم و دوري رو نداره ... !
به ابر ها دادم همشون بارون شدن ... !
.................... ![]()
خدايا ... ! ![]()
تويي تنها اميدم پس منـ اميد رو نا اميد نكن ... !!


کسی است که دوست ندارد .
( بوذر جمهر )
نام نیک است عمر انسانی
اوست باقی و غیر او فانی
( دانش )
عشق افسر زندگی و
سعادت جاودانی است .
( گوته )
بین پیروزی و شکست یک قدم بیشتر فاصله نیست
و مردم از ترس اینکه شکست بخورند ، شکست می خورند.
( ناپلئون )
مادر هر عیبی ،
فقر و پریشانی است .
( ژان ژاک روسو )
مـانده ای در خـط پـایانم ، نمـی دانـم چـرا
در هجوم غربتم چون کودکی دور از وطن
از خودم حتی هراسانم ، نمـی دانم چـرا
زیر باران حـوادث خشت خشتم آب شد
خانه ای از پایه ویرانم ، نمی دانـم چـرا
آتشی از جنس حسرت در تنم افتـاده است
شعله ای در خویش پیچانم ، نمی دانم چرا
در به در دنباله انسان هر کجا را گشته ام
دیگر از گشتن پشیمانم ، نمی دانـم چـرا
گر چه عمری آی دریا ! آی دریا ! گفته ام
تشنه چون کـام بیـابانـم ، نمـی دانـم چــرا
سر کشیدند این جماعت زندگی را مثل آب
من ولی در هجـیـ نانـم ، نمـی دانـم چــرا
آسمان شهـرم از ابـر ریا بر پا شده ست
زیر سقفی نا مسلمانم ، نمـی دانم چـرا
زندگـی با مـرگ تو فیـری ندارد پیش مــن
عاشق هم این و هم آنم ، نمی دانم چرا !
مانند صیادی است که بدون نشانه گیری تیر می اندازد .
( منتسکو )
اولین وظیفه فرد ،
حکومت کردن بر خودش است .
( ناپلئون )
اگر یه روز شاد شدی آرام بخند تا غم بیدار نشه ،
اگر یه روز غمگین شدی آرام گریه کن تا شادی نا امید نشه .
( چارلی چاپلین )
پرستش خدا بر سه نوع است :
پرستش به امید پاداش که نوعی تجارت است ،
پرستش از روی ترس که آن مخصوص بردگان است ،
پرستش برای حق شناسی که روش مردم آزاد است .
( امام علی ع )
عشق قانون ازلی و ابدی است ...
( ژرژساند )
خود را و هر چه هست فراموش می کنم
خورشید را که روشنی عالمی از اوست
پیش چراغ عشق تو خـامـوش مـی کنـم
تــو ســرو نـاز بـاغچــه ی آرزوی مـن
من چشمه ای که در قدمت جوش می کنم
دیریست ای عزیز سفر کرده ، روز و شب
مـوسیـقــی فــراق تـو را گــوش مـی کنـم
شب در خیال اینکه تو از راه می رسی
خود را هــزار مـرتبــه آغــوش مـی کنـم
می آیـی و هوای مـرا تازه مـی کنــی
آنک تو را ز شوق غزل پوش می کنم
چون چشمه ای زلال به من خیره می شوی
با صــد نــگاه تشنـه تـو را نــوش مـی کنــم










